قطع صادرات نفت ایران به اروپا و سردرگمی اروپاییها

داشتم یه گزارش از تلویزیون ایران به صورت آنلاین می دیدم که می گفت بعد از قطع صادرات نفت ایران قیمت بنزین در اروپا اینقدر زیاد شده که مردم نمی تونن ماشینهاشون رو تکون بدن و دیگه نمی تونن بچه هاشون رو مدرسه ببرن. فقط خواستم محض اطلاع و تایید خبر موثق سیمای میلی عرض کنم که قیمت بنزین در انگلستان به طرز وحشتناکی گرون شده جایگاه شل و ازدا در اقدامی بیسابقه قیمت بنزین رو از 132 پنس در هر لیتر به 134 پنس افزایش دادن

یعنی کمر انگلیسی ها زیر این 2 پنس گرونی خوردددددد شد. برای اینکه ابعاد این فاجعه دستتون بیاد باید بگم حداقل حقوق 5.95 پوند در هر  ساعته معادل 595 پنس یعنی تقریبا 10 پنس در دقیقه یعنی 2 پنس برای  12 ثانیه کار و اگر کسی بخواد 50 لیتر بزنه فقط باید 1 پوند اضافه تر بده

شده حکایت فیل و مورچه ها و مملی گردنش رو بشکن

نوشته‌شده در روزمره ها | برچسب‌خورده با | دیدگاهی بنویسید

ما بیشماریم

 

ما بیشماریم

 

  به نقل از روزهای سبز تقویم تاریخ ایران

نوشته‌شده در مینی O2 | برچسب‌خورده با | 28 دیدگاه

دعا

دعای اسمال تیغ زن صبحها که می خواست بره شرخری :

یا ضامن چاقو

نوشته‌شده در مینی O2 | برچسب‌خورده با | 55 دیدگاه

من قابل بازیافتم من را دور نیندازید

روزي فرا خواهد رسيد كه جسم من آنجا زير ملحفه سفيد پاكيزه اي كه از چهارطرفش زير تشك تخت بيمارستان رفته است، قرار مي گيرد و آدم هايي كه سخت مشغول زنده ها و مرده ها هستند از كنارم مي گذرند.
آن لحظه فرا خواهد رسيد كه دكتر بگويد مغز من از كار افتاده است و به
هزار علت دانسته و ندانسته زندگيم به پايان رسيده است. در چنين روزي، تلاش نكنيد به شكل مصنوعي و با استفاده از دستگاه، زندگيم را به من برگردانيد و اين را بستر مرگ من ندانيد…
بگذاريد آن را بستر زندگي بنامم بگذاريد جسمم به ديگران كمك كند كه به
حيات خود ادامه دهند.

چشمهايم را به انساني بدهيد كه هرگز طلوع آفتاب ، چهره يك نوزاد و شكوه عشق را در چشم هاي يك زن نديده است.

قلبم را به كسي هديه بدهيد كه ازقلب جز خاطره ي دردهايي پياپي و آزار دهنده چيزي به ياد ندارد.
خونم را به نوجواني بدهيد كه او را از تصادف ماشين بيرون كشيده اند وكمكش كنيد تا زنده بماند ونوه هايش را ببيند.
كليه هايم را به كسي بدهيد كه زندگيش به ماشيني بستگي دارد كه هر هفته
خون او را تصفيه مي كند.
استخوان هايم، عضلاتم، تك تك سلول هايم و اعصابم را برداريد و راهي پيدا
كنيد كه آنها را به پاهاي يك كودك فلج پيوند بزنيد.
هر گوشه از مغز مرا بكاويد، سلول هايم را اگر لازم شد، برداريد و بگذاريد
به رشد خود ادامه دهند تا به كمك آنها پسرك لالي بتواند با صداي دو رگه
فرياد بزند ودخترك ناشنوايي زمزمه باران را روي شيشه اتاقش بشنود. آنچه را كه از من باقي مي ماند بسوزانيد و خاكسترم را به دست باد بسپاريد، تا گلها بشكفند…
اگر قرار است چيزي از وجود مرا دفن كنيد بگذاريد خطاهايم، ضعفهايم و
تعصباتم نسبت به همنوعانم دفن شوند…
گناهانم را به شيطان و روحم را به خدا بسپاريد و اگر گاهي دوست داشتيد يادم كنيد.

عمل خيري انجام دهيد، يا به كسي كه نيازمند شماست، كلام محبت آميزي بگوييد. اگر آنچه را كه گفتم برايم انجام دهيد، هميشه زنده خواهم ماند…

این شعر با عنوان” برای یادبود من “ شعری از Robert N Test هست به نظر من واقعا قابل تامله

پی نوشت 1 : کل مطالب وبلاگ قبلیم رو به اینجا منتقل کردم یه ذره اوضاع درهمه به بزرگی خودتون ببخشید

نوشته‌شده در روزمره ها | برچسب‌خورده با | 48 دیدگاه

شب امتحان

میگن فشار شب امتحان از شب اول قبر بیشتره من باورم نمیشد اما با شنیدن

این عزاداری واقعا باور کردم . من اگه جای استاد اینها بودم به همشون نمره قبولی

می دادم . بشنوید تا دلتون کباب کوبیده بشه براشون .

اینم عزاداری برای درس مدارات

پی نوشت 1 : لینک اصلاح شد

نوشته‌شده در طنزیجات | برچسب‌خورده با | 40 دیدگاه

خوشگلی هم خوب چیزیه ها

ایمیل یکی از دوستان بود با اندکی تغییر نقل قول می کنم :

روزی چهار مرد و یک زن کاتولیک در کافه ایی ، مشغول نوشیدن قهوه بودند.

یکی از مردها گفت : من پسری دارم که کشیش است. هرجا که میرود مردم می گویند «اوه پدر»

مرد دوم گفت : من هم پسری دارم که اسقف است و وقتی جایی میرود مردم  می گویند » اوه سرورم»!


مرد سوم گفت » پسر من کاردینال است و وقتی وارد جایی میشود مردم می گویند «اوه عالیجناب»

مرد چهارم گفت : پسر من پاپ است و وقتی جایی میرود مردم می گویند»اوه قدیس بزرگ»

زن حاضر در جمع نگاهی به مردان کرد و گفت : من یک دختر دارم. با قد بلند و بسیار خوش هیکل ، با موهای بلوند و چشمهای روشن .وقتی وارد جایی میشود همه میگویند : «اوه  خدای من ! «

نوشته‌شده در طنزیجات | برچسب‌خورده با | 45 دیدگاه

عشق را بر دار زدیم

امروز صبح خبر اعدام شهلا جاهد خبری ناخوشایند برای همه ی کسانی بود که به امید ایمان داشتند . این خبر برای همه ی مادرانی که معجزه ی عشق را برای فرزندانشان لالایی می کردند خبری ناگوار و تلخ بود . شاید همه منتظر بخششی بزرگوارانه بودند .

شاید اگر در حکم هفت قاضی که او را بیگناه دانسته بودند اندکی تامل می شد بذر انتقام هرگز اینچنین شکوفا نمی شد . بزرگترین گناه او چیدن میوه ی عشق از درختی هرزه بود .

اما ناصر خان، همسرت را به خاطر خیانت مدتها قبل از مرگش از دست داده بودی . زنی که عاشقت بود را به خاطر ترس از دست دادی و او را سپر بلای تمام نداشته هایت کردی و او چه عاشقانه همه ی تیرهایی را که ممکن بود به سمت تو بیاید پذیرا شد اما نمی دانم چرا از پسرت یک قاتل قانونی ساختی ؟ نوجوانی که به دلیل اجازه قانون زیر پای شهلا  را خالی کرد . آیا او تا آخرین لحظه ی عمر صحنه مرگ شهلا را از یاد می برد ؟

برای شهلا کسی که عشق را با تو شناخت اعدام پایان تلخی بود اما قطعا تلخ تر از آن سرنوشت  ناجوانمردی است که همه چیز را فدای خودخواهی و ترسش کرد .

نوشته‌شده در روزمره ها | برچسب‌خورده با | 40 دیدگاه